|
گردي نيشت دودي نيشت مي نشينم لب جو ! من دماغم چقدر مي خارد ! و ندارم حالي، كه بخارانمش! زير لب ميگويم: شيگال (سيگار) من پس كو؟ و چرا اين بافور، اينقدر شنگين اشت؟ پاشباني ز سر كوچه پاييني ما ، نفله اي را دارد با خودش مي آرد!
امّا انگار كه او يك آشناشت! واي انگار كه او داش حشن اشت، دشتبندي دارد او در دست!
چيزهايي مي دانم مثلا مي دانم من كه حشن داده من را هم لو و من خشته ز بس بي حالم نتوانم كه خورم جم به جلو!
چند شاعت ديگر من به همراه حسن و دو مشقال حشيش و به همراه پليش، مي روم سوي ستاد
نظر يادتون نره
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 21:8  توسط عمو جعفر
|